![]() |
![]() |
|
| شهر عشق |
|
سلام رفقا چطورين؟
حتما شما دوستاي زيادي دور و برتون دارين که با هم راحتينو حرف همو خوب ميفهمين. حتما همشون هم آدماي با کمالات و درست و حسابي هستن. ولي دوستاي من از همه دسته اي هستن نه نه نه بذار حرفمو تموم کنم بعد در موردم قضاوت کن. گفتم از هر دسته اي ولي نه معتادن خدا روشکر نه آدماي فاسدي هستن! .اصلا ميدوني چيه؟ من اخلاق خاصي دارم و اونم اينه که با خيلي آدما دوستم که شايد زياد پاستوريزه و استاندارد نباشن ولي... ولي خداييش مردنو برا دوستشون حاضرن هر کاري بکنن. به نظر من آدم بايد با افراد زيادي دوست باشه خدا رو چه ديدي شايد يه جايي گره کارمون به دست اونا باز شه. خلاصه پاي صحبت يکي از اين دوستاي - (منفی)بوديم که ميگفت : تو محلمون خونه هاي بزرگ و قشنگ زياده حتما توشون هم چيزاي جالبي بايد باشه! من هميشه دلم ميخواس داخل يکي از اين خونه ها برمو ببينم چه خبره و چه جوري زندگي ميکنن يه روز که از خونه اومدم بيرون ديدم در يکي از اين خونه هاي خوشکل بازه! از لاي در داخلو ديد زدم ظاهرن کسي خونه نبود. خيلي وسوسه شدم که برم تو. ولي باز جرات نميکردم. الکي زنگ درو زدم ديدم کسي نيومد دم در . چشام برقي زدو فکري به ذهنم رسيد. با خودم گفتم الان بهترين موفعه که برم ببينم تو چه جوريه؟ دلو به دريا زدمو رفتم تو. هيچکي تو حياط نبود در حال باز بود رفتم داخل حال. اوه اينجا چه خبره يه چيزايي بود که من فقط داخل تلويزيون ديده بودم! داخل دکور خونه عجب چيزاي با حالي پيدا ميشد . من که حسابي حال کردم. با خودم گفتم بد نيس يکي از اينا رو واسه خودم بردارم. ولي آخه کدومش؟ يک از يکي قشنگتر و جذابتر. ولي يه ساعت بود که از بقيه چيزا بيشتر خوشم اومدو چشممو گرفت. گفتم اينو برا خودم برميدارم البته دستم کج نبود اينم اولين باري بود که ميخواستم چنين غلطي بکنم به هر حال تصميم خودمو گرفته بودم رفتم سراغ ساعت عجب برقي داشت دستمو دراز کردم که بردارمش يه دفه ديدم يکي از پشت دست رو شونم گذاشت!!! در جا منجمد شدم تموم بدنم يخ کرد راستي راستي داشتم سکته ميکردم. با يه حالت تهاجمي برگشتم تا ببينم کيه تا چشمم به صورتش افتاد ديدم مادرمه که ميگه پاشو پاشو صبح شده چقدر ميخوابي اه...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 7:9 توسط محمد |
|
|
سلام ميخوام يه داستاني رو از زندگيه آدمايي بگم که شايد براتون جالب باشه البته زندگي که چه عرض کنم
شايد برا ما اين جور زندگي درکش خيلي سخت باشه ولي خودشون که حسابي خوش بودن و حالي ميبردن با تموم سختي هايي که بود! آره ميگفتم اين داستان برميگرده به سالهاي خيلي خيلي دور. مطمن نيستم شايد دورتر از دور هم بوده آخه ما که نبوديم! .اين آدما تو يه حياط بزرگ که خيلي اتاق داشت و هر اتاقي يه خونه حساب ميشد با خونوادشون زندگي ميکردن. تو اين حياط فقط يه لوله آب بود که اونم وسط حياط بود و براي استفاده همه. حالا خودتون حساب کنين چقدر براي يه قلپ آب بايد معطل بشيو تو صف وايسي. راستي اينم تا يادم نرفته بگم که اونا تو يه شهري بودن که هواي خيلي خيلي گرمي داشت. شباي تابسون ميرقتن رو پشت بوم و با يه کوزه آب تا صبح از اين روزگار سخت دور ميشدن حداقل شايد تو خواب يه ذره طعم راحتيو ميچشيدن! صبح که ميشد مردا يا علي ميگفتن و راهي کوچه و بازار ميشدن برا يه لقمه نون. سر ظهر گشنه و تشنه ميومدن خونه شايد يه چيزي گيرشون بيادو کمي سر حال بيان. وقتي يه لقمه نون از گلوشون پايين ميرفت بعضياشون بر ميگشتن سر کارو بعضياشونم که ديگه کاري نداشتن خونه ميموندن. شبم يه چيزي جور ميکردنو دور هم ميخوردن. واسه خودشون صفايي داشتن که شايد الانه هيجا مثلشو پيدا نکني. البته زندگيشون به اين سادگي و راحتي هم که گفتم نبودا اگه که اين جور بود که خوب بود و عشق دنيا رو ميکردن! هر روز اين همسايه ها يه چيزي داشتن که به هم گير بدنو يه جوري خودشونو خالي کنن و حال همو بگیرن! آره داستاناي زيادي هس که بايد براتون بگم ولي فکر کنم برا اين دفه کافي باشه. پس تا پست بعدي که ماجرايي از اين همسايه هاي باحال براتون بگم در پناه حق شاد و پيروز باشيد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 7:4 توسط محمد |
|
|
خدا عشق است و عشق خدا هر گاه روح از تهي بودن خويش خالي شود از خدا پر ميشود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 6:37 توسط محمد |
|
|
سلام به همه دوستاي خوبم حالتون چطوره؟ دماغا چطورن امروز ميخوام در مورد يه نفر بگم که خيلي به طالع بيني اعتقاد داشت! راستي شما چي .بهش اعتقاد دارين؟ آره ميگفتم اين بنده خدا هميشه مجله ها و روزنامه ها و سايتا رو زير و رو ميکرد تا ببينه چي ميخواد واسش اتفاق بيفته ولي از اونجا که هميشه نوشتن امروز صبح رو عالي شروع ميکني کمي تلوزيون نيگا ميکني! کمي تا قسمتي ميخندي! ظهروغذا نوش جان ميکني عصرو استراحت بده به خودت و شب آرومي هم در پيش داري و از اين حرفا... اين بنده خدا هم هميشه طبق همون طالع روزانش عمل ميکرد تازه سعي ميکرد از اون هم بهتر باشه ولي چون همش استرحت بود ديگه خودش خسته شد. و ديگه زياد به طالع بيني اعتقادي نداره آخه خداييش همش واسش نوشته بود کمي استرحت آرامش سرگرمي!!! خودمونيم اينم شد طالع بيني؟؟؟ آره اينجور ميشه که روزت تمام ميشه البته در نهايت سادگي البته اينم يه جورشه و اصلا بدم نيس ولی خسته کننده میشه نه؟ولي اگه نظر منو بخواي ميگم طالع بيني در صد کميش درسته من که اصلا نميخونم تا روز کاملا غير منتظره اي داشته باشم ! چيکار کنيم ديگه حداقل اينجوري هر کاري دوست داري انجام ميدي بدون پيش بيني قبلي! خب عزیزای ۲۰ و ۳۰ ساله امیدوارم که از قصه خاله خوشتون اومده باشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 6:28 توسط محمد |
|
|
سلام
سلام به فصلي به رنگ استرحت و تفريح و مزه خوب هندونه هاي خنک سلام به فصلي که زمان فراغت از درس است و راحتي دانش آموزان فصلي که با تيري محکم وارد آن ميشيم و به عمق آفتاب سوزانش ميريم سلام به تابستون گرم و صميمي خودمون تابستوني که مزه آلاسکا آلبالويي و هندونه خنک ميده تابستوني که استخر آب خنک و همه تقريح هاي ديگه رو به يادمون مياره راستي دوستان چيزي حدود نيمي از اين فصل خوب گذشته و نيمي ديگه اي ازش مونده اميدوارم که در اين مدت بهتون خوش گذشته باشه و از زمان باقي مونده هم نهايت لذت رو ببرين |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 7:24 توسط محمد |
|
|
يه خاطره هم از يکي از دوستام نقل ميکنم اميدوارم که خوشتون بياد
چند روز پيش داشتم توي پارک قدم ميزدم و حسابي حال ميکردم. تو خيال خودم حسابي غرق بودم که يهو چيز جالبي به چشمم خورد کنار يکي از صندلي هاي پارک يه اسکناس 2000 توماني افتاده بود و خودمو کاملا بي خيال نشان دادم در حال کشمکش با وجدانم بودم که يه دفه يکي با صداي بلند گفت آقا پسر ! - چيه؟ -اين پول مال شماس؟ -کدوم پول؟ -زير صندلي! -آره آره خيلي ممنون پولو برداشتمو سريع فلنگو بستم داشتم ميرفتم که يهو ديدم يه صدايي داره مياد خوب گوشامو تيز کردم -تق تق تق -کيه؟ -منم وجدانت چي وجدانم ؟ ههههههههه وجدان کيلو چنده بي خيال بابا -کيلويي 2000 تومان آک آک بالاخره با کلي جروبحث با وجدان جانم.تسليم شدم صندوق صدقه چند قدميم بود نميدونم درست کار ميکرد يا نه! يه خودم گفتم بي خيال بابا ما که از خيرش گذشتيم پولو انداختم تو صندوق. آخيش راحت شدم چند روز بعد داشتم دوباره تو همون پارک مي قدميدم (همون قدم زدن خودمون) که يه دفه ديدم از جيب يکي از عابر ها يه 500 توماني افتاد . رفتم پولو برداشتم تا بهش بدم پول رو که برگردوندم اون طرفش سفيد بود و نوشته بود: زرشک!!! يه بار اومديم کار خوب کنيما اصلا ميدوني چيه کار خوب به ما نيومده! حالا من مونده بودمو يه اسکناس تفلبي و خنده هاي ريز و موذيانه عابر! تنها نتيجه اي که ميشه گرفت اينه که هميشه سر به هوا باشيد چون اگر سر به زير باشيد ممکنه پولي چيزي ببينيدو اينم از خاطره دوستم ... اميدوارم که خوشتون اومده باشه باي باي دوستای سر به هوای خوبم راستی نظر یادتون نره!( در این یه مورد سر به هوا نباشید!) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 7:20 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
عشق جهرم مدیران جوان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
مـو ز يـک